تبليغاتX
مهرســـــــــا
گاه نوشته های من
دل به غم سپرده‌ام 
                    درعبور سال‌ها
زخمی از زمانه و  
                   خسته از خیال‌ها
چون حکایتی مگو 
                     رفته‌ام ز یادها
برگ بی‌درختم و 
                     در مسیر بادها
 
نه صدایی... نه سکوتی... نه درنگی... نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی...          نه مرا مانده پناهی
 
نیش‌ها و نوش‌ها چشیده‌ام
                                              بس روا و ناروا شنیده‌ام
 
هر چه داغ را به دل سپرده‌ام
هر چه درد را به جان خریده‌ام
                                 در مسیر بادها
هر چه داغ را به دل سپرده‌ام
هرچه درد را به جان خریده‌ام
                               در عبور سال‌ها
 
نه صدایی ... نه سکوتی ... نه درنگی ... نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی.....           نه مرا مانده پناهی


دریافت آهنگ
شعر: اهورا ایمان

خواننده: سالار عقیلی

آهنگساز: عظيمي نژاد


برچسب‌ها: اهورا ایمان, سالار عقیلی, پریدخت, نه صدایی, نه سکوتی, نه درنگی, نه نگاهی, سنتی
+ نوشته شده در  90/10/24  توسط سعید فلاح  | 


غروبم مرگ رو دوشم طلوعم کن تو میتونی‌

تمومم سایه میپوشم شروعم کن تو میتونی‌

شدم خورشید غرق خون میونه مغرب دریا
من و با چشم‌های بازت ببر تا مشرق رویا

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه
که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی‌ رحمه

چه راه‌هایی‌ که رفتم تا بفهمم جز تو راهی‌ نیست
خلاصم کن از عشق‌هایی‌ که گاهی‌ هست و گاهی‌ نیست

تو خوب سوختن و می‌شناسی سکوت و از اونم بهتر
من آتیشم یه کاری کن نمونم زیر خاکستر

می‌خوام مثل همون روزا که بارون بود و ابریشم
دوباره تو حریر تو مثه چشمات ابری شم

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه
که هر اندازه خوب عشق همون اندازه بی‌ رحمه

چه راه‌هایی‌ که رفتم تا بفهمم جز تو راهی‌ نیست
خلاصم کن از عشق‌هایی‌ که گاهی‌ هست و گاهی‌ نیست

<افشین یدالهی>


برچسب‌ها: افشین یدالهی, غروب, خلاصم کن, شعر, عشق
+ نوشته شده در  90/10/14  توسط سعید فلاح  | 

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

+ نوشته شده در  90/10/07  توسط سعید فلاح  | 

امشب ۲۹ آذر، برای من و خانواده‌ام یلداست!

و خانواده من در تقویمشان امشب را به بلندترین شب سال ثبت کرده‌اند.

شبی که پدر از میانشان رفت.

گویا این زمین برایش جایی بس کوچک و محقر بود. او نمی‌توانست. او برای اینجا نبود و ما را تنها گذاشت و رفت. و ما هر سال این بلندترین شب سال را در کنار یکدیگر جمع می‌شویم و او را که دیگر حضورش نه به عنوان میزبان که به عنوان میهمان در کنار ما هست را با تمام وجودمان احساس میکنیم و به او می‌گوییم هنوز هم خانواده‌ات همان طور که هدفت بود متحد و یکدل هستند.

و او در این شب تا سپیده در کنار ماست.


نظر به روی تو هر بامداد نوروزی ست           شب فراق تو هرگه که هست یلدایی ست

<سعدی>

+ نوشته شده در  90/09/29  توسط سعید فلاح  | 

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست

خلق را بیدار باید بود از آب چشم من
وین عجب کان وقت می گریم که کس بیدار نیست

نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد
قصه دل می نویسد حاجت گفتار نیست

بی دلان را عیب کردم لاجرم بی دل شدم
آن گنه را این عقوبت همچنان بسیار نیست

ای نسیم صبح اگر باز اتفاقی افتدت
آفرین گویی بر آن حضرت که ما را بار نیست

بارها روی از پریشانی به دیوار آورم
ور غم دل با کسی گویم به از دیوار نیست

ما زبان اندرکشیدیم از حدیث خلق و روی
گر حدیثی هست با یارست و با اغیار نیست

قادری بر هر چه می خواهی مگر آزار من
زان که گر شمشیر بر فرقم نهی آزار نیست

احتمال نیش کردن واجبست از بهر نوش
حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست

سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه
ماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نیست

گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن
بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست

لوحش الله از قد و بالای آن سرو سهی
زان که همتایش به زیر گنبد دوار نیست

دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زن
من گلی را دوست می دارم که در گلزار نیست

+ نوشته شده در  90/09/26  توسط سعید فلاح  | 

امروز در گوشه ای نظاره گر هیئت های حسینی بودم. غوغایی بود. ناگهان پیر زنی چادری از کیف کهنه اش درآورد. نمیدانم که چطور شد من با نگاهم همراهش شدم. پیرزن نذری داشت. چادرش را زیر پای سوگوارن انداخت. به چشم من فرش قرمزی آمد که برای دوستداران اهل بیت پهن کرد. اما خودش جور دیگری می اندیشید. کسی از دل پیرزن خبر نداشت. کسی نمی دانست پیرزن از آنان چه توقعی دارد. هر کسی که میرسید چادر کهنۀ پیرزن را کنار میزد که شاید بیشتر از این کثیفش نکند ولی پیرزن نیازمند خاک پای آنان بود. پیرزن خاک پای سوگواران حسین (ع) را میخواست. گویی اصحاب پسر پیامبرند و پیرزن محتاج خاک پای آنان، نمیدانم، شاید میزبان خاک پای آنان. اصحابی که شاید نمیدانند لبیکشان، لبیکی است برای جنگ با دشمنان اهل بیت. شاید نشانۀ بیعتی با امام زمانه شان. افسوس که هیچ کس ندانست. افسوس..

+ نوشته شده در  90/09/15  توسط سعید فلاح  | 

این روزها، روزهای خوبی نیست. اصلاً نمیدونم که چی میخوام، از دنیا.. از خودم.. از دیگران.

هر چی مطالعه ام رو بیشتر میکنم. بیشتر تشنه میشم. بیشتر میفهمم. ولی این بیشتر فهمیدن برای بیشتر نادان بودنم و میفهمم که بیشتر نادون شدم یا شایدم بودم! هر روز سوالایی پیش میاد که توو هیچ کتابی توو هیچ جایی پیدا نمیشه، ولی تازگی ها دوباره به کتابی (قرآن کریم) رو اوردم که فکر کنم کمکم کنه. کمکم کنه تا یه چیزایی رو درک کنم. این روزها فقط و فقط به دعا نیاز دارم تارها بشم. نمیدونم شاید به فکر کردن. به کمی تنهایی تا خوب فکر کنم تا خوب کشف کنم و بفهمم تا کمی از نادونی هام کم بشه. حتی نمیدونم که این روزها خوبن یا بد، انقدر که نمیدونم دوستشون دارم یا نه. این نوشته ها واسه خالی شدن بود. این روزها میکوشم تا چیزی بنویسم برای حل مسائل سخت اما هر چی پژوهش میکنم بیشتر توو مساله گم میشم و انگار خدا بدجوری مساله رو گنگ طرح کرده. خدایا ما شاگرد خوبی نیستیم پاسخنامه رو چند میفروشی؟ قول میدم به کسی نگم!

توو این روزها دعام کنید.

+ نوشته شده در  90/09/15  توسط سعید فلاح  |