خواننده: سالار عقیلی
آهنگساز: عظيمي نژاد

غروبم مرگ رو دوشم طلوعم کن تو میتونی
تمومم سایه میپوشم شروعم کن تو میتونی
شدم خورشید غرق خون میونه مغرب دریا
من و با چشمهای بازت ببر تا مشرق رویا
دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه
که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه
چه راههایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست
تو خوب سوختن و میشناسی سکوت و از اونم بهتر
من آتیشم یه کاری کن نمونم زیر خاکستر
میخوام مثل همون روزا که بارون بود و ابریشم
دوباره تو حریر تو مثه چشمات ابری شم
دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه
که هر اندازه خوب عشق همون اندازه بی رحمه
چه راههایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست
<افشین یدالهی>
| سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم | رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم | |
| گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم | بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم | |
| هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر | که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم | |
| گر چنانست که روی من مسکین گدا را | به در غیر ببینی ز در خویش برانم | |
| من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم | نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم | |
| گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن | که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم | |
| نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت | دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم | |
| من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم | که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم | |
| درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت | نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم | |
| سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم | که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم |
و او در این شب تا سپیده در کنار ماست.
نظر به روی تو هر بامداد نوروزی ست شب فراق تو هرگه که هست یلدایی ست
<سعدی>

این روزها، روزهای خوبی نیست. اصلاً نمیدونم که چی میخوام، از دنیا.. از خودم.. از دیگران.
هر چی مطالعه ام رو بیشتر میکنم. بیشتر تشنه میشم. بیشتر میفهمم. ولی این بیشتر فهمیدن برای بیشتر نادان بودنم و میفهمم که بیشتر نادون شدم یا شایدم بودم! هر روز سوالایی پیش میاد که توو هیچ کتابی توو هیچ جایی پیدا نمیشه، ولی تازگی ها دوباره به کتابی (قرآن کریم) رو اوردم که فکر کنم کمکم کنه. کمکم کنه تا یه چیزایی رو درک کنم. این روزها فقط و فقط به دعا نیاز دارم تارها بشم. نمیدونم شاید به فکر کردن. به کمی تنهایی تا خوب فکر کنم تا خوب کشف کنم و بفهمم تا کمی از نادونی هام کم بشه. حتی نمیدونم که این روزها خوبن یا بد، انقدر که نمیدونم دوستشون دارم یا نه. این نوشته ها واسه خالی شدن بود. این روزها میکوشم تا چیزی بنویسم برای حل مسائل سخت اما هر چی پژوهش میکنم بیشتر توو مساله گم میشم و انگار خدا بدجوری مساله رو گنگ طرح کرده. خدایا ما شاگرد خوبی نیستیم پاسخنامه رو چند میفروشی؟ قول میدم به کسی نگم!
توو این روزها دعام کنید.